نورهدایت

 

 ●+ این هم یک نوع جوک سیاسیدوشنبه 3 تیر 1387 - ساعت 12:9 عصر

نویسنده: محمد نیک روان

این هم یک نوع جوک سیاسی


چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت .


ترجمه فارسی جک به شکل زیر است :


مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.


مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .


سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.


پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:


« تو یک قهرمانی »


فردا در روزنامه ها می نویسند :


" یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد "


آن مرد میگوید :


« اما من نیویورکی نیستم »


پس روزنامه های صبح مینویسند :


" آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد "


آن مرد دوباره میگوید :


« اما من آمریکایی نیستم »



« خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟ »


 


« من ایرانی هستم ! »


 


فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند : 


 



« یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریکایی را کشت !


 

 ●+ اولین رستوران زیر آب با سقف شیشه ایییکشنبه 2 تیر 1387 - ساعت 12:10 عصر

نویسنده: محمد نیک روان

اولین رستوران زیر آب با سقف شیشه ایی

متعلق به گروه هتل های هیلتون



تصاویری از اولین رستوران زیر آب با سقف شیشه ایی

تصاویری از اولین رستوران زیر آب با سقف شیشه ایی

تصاویری از اولین رستوران زیر آب با سقف شیشه ایی

تصاویری از اولین رستوران زیر آب با سقف شیشه ایی


 

 ●+ حمام چند ماههپنجشنبه 30 خرداد 1387 - ساعت 3:37 عصر

نویسنده: محمد نیک روان

حمام چند ماهه


مثل اغلب دوستان،‌ من را هم خانواده نمی گذاشتند بروم جبهه. یک بار به قصد رفتن حمام خیلی عادی از خانه خارج شدم – کاری که همه بچه ها بلد بودند و به این وسیله ساک حاوی وسایل و لباسهایشان را از خانه خارج می کردند. بعد از چند روز که در پادگان بودیم رفته بودم حمام گردان. موقع برگشتن گفتم بد نیست یک تلفن به خانه بزنم. به مادرم تلفنی گفتم: خدا می داند تازه الان از حمام آمده ام بیرون و تا برگردم خانه، فکر می کنم چند ماه طول بکشد!


 

 ●+ به به، چه خانم با شخصیتی، با من ازدواج می‌کنی؟!پنجشنبه 16 خرداد 1387 - ساعت 10:13 صبح

نویسنده: محمد نیک روان

همزمان با دیدار سارکوزی و رایس، جراید از احتمال ازدواج سارکوزی با یک خواننده ایتالیایی خبر دادند.
سارکوزی: به به، چه خانم با شخصیتی، با من ازدواج می‌کنی؟!
ابومازن: نیکولا حالا که متارکه کردی و اینقدر رفتی تو بغل آمریکا، این پیردختر از همه بیشتر برازندته.

به به، چه خانم با شخصیتی، با من ازدواج می‌کنی؟!  


 

 ●+ عکس نگیر آقا .زشته زشتهپنجشنبه 16 خرداد 1387 - ساعت 10:7 صبح

نویسنده: محمد نیک روان

عکس نگیر آقا .زشته زشته


 

 ●+ مراسم ازدواج ثروتمند ترین سگ های جهانپنجشنبه 16 خرداد 1387 - ساعت 9:45 صبح

نویسنده: محمد نیک روان

از سرگرمی های بعضی ملتها گرفتن مراسم انسانی برای حیوانات است. مثلا اینکه برای خروس خانواده مراسم فارغ التحصیلی و یا جشن اعزام به خدمت سربازی می گیرند .آنچه مسلم است این آدم ها برای آنکه کم نیاورند حتی حاضرند دانشگاه و پادگان و هر محیط غیر ضروری دیگری را برای حیوانات خود ایجاد کرده یا مبالغ سنگینی را صرف جشن ازدواج سگ ها نمایند.

آنچه در این تصاویر دیده می شود ، در حقیقت دغدغه جوامع غربی در نمایش کمبودهای روحی برای داشتن خانواده ای نظام مند است، چراکه اکثر زوج های این جوامع زمانی تصمیم به ازدواج می گیرند که دیگر هیچ جاذبه ای برای آنها باقی نمانده و به همین خاطر آرزوی کهنه خود در ایجاد یک خانواده کلاسیک و بهره مند از روند سالم اجتماع را در وجود سگ هایشان و آن هم تنها برای دلخوش کردن خود نمایش می دهند.

گفتنی است که ایجاد محیطی انسانی نه تنها موجب خوشامد حیوانات نمی شود بلکه از آنجا که با طبیعت و خلق و خوی آنها تناسب ندارد به نوعی موجب آزار شان هم می گردد . این هم از هنرهای مملکتی است که بیشتر از هر جای دیگر شعار دفاع از همه جانداران را سر می دهند.

مراسم ازدواج ثروتمند ترین سگ های جهان

مراسم ازدواج ثروتمند ترین سگ های جهان

مراسم ازدواج ثروتمند ترین سگ های جهان

مراسم ازدواج ثروتمند ترین سگ های جهان



 

 ●+ خبرنگار سمجشنبه 11 خرداد 1387 - ساعت 6:3 صبح

نویسنده: محمد نیک روان

خبرنگار سمج


آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کیلومتر بودن و پرسیدن سوال های فضایی به گوش ما هم رسیده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر می کرد ماها جملگی برای خودمان یک پا عارف و زاهد و باباطاهر عریانیم و دست از جان کشیده ایم. راستش همه ما برای دفاع از میهن مان دل ازخانواده کنده بودیم اما هیچکدام مان اهل ظاهر سازی و جانماز آب کشیدن نبودیم. می دانستیم که این امر برای او که خبر نگار یکی از روزنامه های کشور است باورنکردنی است.


شنیده بودیم که خیلی ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتی شصتمان خبردار شد که همای سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بیاید. نشستیم و فکرهایمان رایک کاسه کردیم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتیم. طفلک کلی ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو می نشستیم و به سوالات او پاسخ می دهیم.


از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او یعقوب بحثی بود که استاد وراجی و بحث کردن بود.


- برادر هدف شما از آمدن به جبهه چیست؟


- والله شما که غریبه نیستید، بی خرجی مونده بودیم. سر سپاه زمستونی هم که کار پیدا نمیشه. گفتیم کی به کیه، می رویم جبهه و می گیم به خاطر خدا و پیغمبر آمدیم بجنگیم. شاید هم شکم مان سیر شد هم دو زار واسه خانواده بردیم!


نفر دوم احمد کاتیوشا بود که با قیافه معصومانه و شرمگین گفت: «عالم و آدم میدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادر و یک مشت بچه یتیم هم هستم، دریچه قلبم گشاده، خیلی از دعوا و مرافه می ترسم! تو محله مان هر وقت بچه های محل با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم. حالا از شما عاجزانه می خواهم که حرف هایم را تو روزنامه تان چاپ کنید. شاید مسئولین دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!» خبر نگار که تند تند می نوشت متوجه خنده های بی صدای بچه ها نشد.


مش علی که سن و سالی داشت گفت: « روم نمی شود بگم، اما حقیقتش اینه که مرا زنم از خونه بیرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمی دارم. اگر نری جبهه یا زود برگردی خودم چادرم را می بندم دور گردنم و اول یک فصل کتکت می زنم و بعد میرم جبهه و آبرو برات نمی گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اینجا سر درآوردم.»


خبرنگار کم کم داشت بو می برد. چون مثل اول دیگر تند تند نمی نوشت. نوبت من شد.


گفتم: «از شما چه پنهون من می خواستم زن بگیرم اما هیچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم این جا تا ان شاءالله تقی به توقی بخورد و من شهید بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کریمه! نمی گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»


خبرنگار دست از نوشتن برداشت.


بغل دستی ام گفت: «راستش من کمبود شخصیت داشتم. هیچ کس به حرفم نمی خندید. تو خونه هم آدم حسابم نمی کردند چه رسد به محله. آمدم اینجا شهید بشم شاید همه تحویلم بگیرند و برام دلتنگی کنند.»


دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد و خند مثل نارنجک تو چادرمان ترکید. ترکش این نارنجک خبرنگار را هم بی نصیب نگذاشت.
 


 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 36


 

جمعه 14 تیر 1387

برای تعیین شهر خود روی کادر کلیک نمایید.
اعلام اوقات شرعی براساس ساعت
رایانه‌ی شما می‌باشد.
 

d خانه c

 RSS 
 Atom 

d شناسنامه c

d ایمیل c

کل بازدیدها:6745
بازدید امروز:22
بازدید دیروز:14


پیوندهای روزانه

درباره خودم

لوگوی وبلاگ



لوگوی دوستان


آوای آشنا




اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 
با ارسال فرم فوق می‌توانید از به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شوید.