نورهدايت

 

   [آرشيو شده ها]
 ●+ خاطرات يک زن نروژي از گرويدن به دين اسلامشنبه 26 مرداد 1387 - ساعت 8:7 عصر

نويسنده: محمد نيک روان

يک زن نروژي با اشاره به مشکلاتي که براي گرويدن به دين اسلام متحمل شده، گفت: مساله مسلمان شدنم براي خانواده‌ام قابل قبول نبود و مادرم مرا از خانه بيرون کرد. تا مدتها، شبها را در منازل مسلمانان نروژ مي گذراندم.
به گزارش شيعه نيوز به نقل از فارس، مونيکا هانگسلم ساکن اوسلو با حضور در يکي از برنامه‌هاي شبکه تلويزيوني " اقراء"، از انگيزه ها و چگونگي اسلام آوردنش سخن گفت و افزود: حجاب را نه تنها اهانت به زن نمي دانم بلکه آن را براي راحتي زن امري ضروري مي‌دانم.
وي با بيان اينکه بصورت ناگهاني اسلام نياورده است، افزود: مساله به اسلام گرويدن بنده به چند سال قبل بر مي گردد. آنجايي که بسياري از مردان نروژ مست به خانه برمي گردند و زنانشان را به تازيانه مي کشند و زندگي خود را آشفته مي کنند. من اسلام را که دين صلح و رحمت است انتخاب کردم.
هانگسلم گفت: قبل از اينکه اسلان بياورم ترجمه نروژي قرآن را خوانده و آن را با انجيل مقايسه کردم لذا به شدت مجذوب قرآن شدم.
وي مي افزايد: بنده ضمن اينکه قرآن را تلاوت مي کردم بسياري از کتاب هاي فقه و سنت پيامبر را نيز مطالعه کرده‌ام.
اين زن نروژي مسلمان افزود: متاسفانه مردم اروپا به تعاليم الهي انجيل پايبند نيستند در حالي که مسلماناني که با آنها آشنا شده‌ام از تعاليم الهي قران پيروي مي کنند و هر آنچه که در قرآن و سنت پيامبر است را پاس مي دارند. اينگونه بود که اسلام را به عنوان دين آسماني خويش برگزيدم.
وي با بيان اينکه پس از قرائت متن هاي زيادي از انجيل هيچ استفاده‌اي از آن نبرده ام و بنابراين آن را کنار گذاشتم، افزود: مضامين قرآن تعجب مرا برانگيخت و از آن استفاده هاي فراوان بردم. مخصوصا سوره اخلاص که آن را آغاز عشقم به قرآن و احساس امنيت در سايه آن مي دانم.
هانگسلم با اشاره به اينکه بسياري از دوستانش نيز به اسلام گرويده اند، افزود: بسيار خرسندم که مسلمانم.
وي در خصوص عکس العمل خانواده اش بعد از اسلام آوردنش، گفت: مساله مسلمان شدنم براي خانواده ام قابل قبول نبود و مادرم مرا از خانه بيرون کرد و تا مدتها، شب ها را در منازل مسلمانان نروژ مي گذراندم.
مونيکا افزود: هرچند در ابتدا مسلمان شدنم براي خانواده به عنوان يک بحران بزرگ به شمار مي رفت اما با مرور زمان تسليم واقعيت شده و مرا به خانه راه دادند.
"مونيکا هانگسلم" در پاسخ به سوالي مبني بر اينکه "نظر شما در مورد برخي شبهات که ادعا مي کند که هيچ تناسبي ميان تعاليم قرآن و زن در بسياري از امور وجود ندارد"، تصريح کرد: رسانه ها و وسايل اطلاع رساني نروژ در خصوص تصحيح چهره واقعي اسلام بسيار ضعيف هستند است و نتوانسته‌اند حقيقت اين امر را براي مردم بازگو کند. پس از آشنايي با اسلام فهميدم که هيچ ديني بيشتر از قرآن زن را محترم نمي دارد. اسلام به کرامت و آزادي زن توجه شاياني داشته است.
وي افزود: آزادي در نظر غربي‌ها آن است که زن بدون لباس در خيابان راه برود. در حالي که اين تعبير نادرستي از آزادي است. معتقدم که اسلام آزادي واقعي را به زن داده است و علي رغم اينکه حجاب را اهانت به زن نمي دانم بلکه حجاب را براي راحتي زن امري ضروري مي دانم.
هانگسلم در خصوص فعاليت هاي فعلي اش گفت:در حاضر با همکاري عده اي از زنان مسلمان در نروژ دوره هاي آموزشي تعاليم اسلامي برگزار مي کنيم.
وي افزود: به دليل عدم شناخت درست مردم نروژ از اسلام، مسلمانان در آنجا با مشکلات گوناگوني دست و پنجه نرم مي کنند.براي مثال کودکان مسلمان ما به خاطر ناداني معلمين نسبت به اسلام از ابراز دين خود امتناع مي کنند. لذا جمعيت هاي اسلامي نروژ در صدد تاسيس مسجد جامع براي عبادت و درس برآمده اند. لکن به دليل مشکلات مالي مدتها طول خواهد کشيد تا اين پروژه به اتمام برسد.
وي در خصوص زيارت مکه مکرمه گفت: به هنگام زيارت مکه احساس عجيبي داشتم و به هنگام زيارت مسجد الحرام احساس مي کردم که به خدا نزديک شده ام. آرزو مي کنم که آن سعادت بارها نصيبم شود و اسلام در تمام جهان گسترش يابد.
مونيکا هانگسلم هم اکنون متاهل شده و داراي سه فرزند است که زبان عربي و تلاوت قرآن کريم را کاملا ياد گرفته است و از زندگي خويش در سايه ايمان به خداوند و دين مبين اسلام رضايت کامل دارد.
در نروژ تقريبا 56 مسجد و بيش از 500 مسلمان وجود دارد.

 

نويسنده: محمد نيک روان

معناي" عشق " از نظر قرآن و روايات چيست و رابطه آن با "عقل " چگونه است



"عشق" به معناي محبت شديد و علاقه خاص است. در قرآن کلمه عشق به صراحت نيامده، امّا از مفاهيم ديگري که معناي عشق را مي رساند، نام برده شده است: "بعضي از مردم معبود هايي غير از خداوند، براي خود انتخاب مي کنند و آن ها را چون خدا دوست مي دارند، امّا آن ها که ايمان دارند،‌ عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبوهاشان) شديد تر است".[بقره (2) آيه 165]
در اين آيه شريفه، شد حبّ و علاقمندي به عشق تفسير شده است.
در روايات و احاديث،‌ از "عشق" نام برده شده است.
پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمود: "با فضيلت ترين مردم کسي است که عاشق عبادت است و با عشق عبادت کند".[بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10]
علاّمه مجلسي بعد از ذکر حديث مي فرمايد: عشق به معناي زياده روي در دوست داشتن و محبت است. گاهي خيال مي شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همين جهت در علاقه به خدا به کار نمي رود، اما اين حديث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، ‌عشق جسماني، حيواني و شهواني است و آن چه مورد مدح و ستايش قرار گرفته، عشق روحاني و انساني مي باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسيدن به آن، فاني شده و از بين مي رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقي و پايدار است.[بحارالانوار، ج 67، ص 254]


درباره رابطه عقل و عشق نيز بايد گفت که وادي عقل با فضاي عشق متفاوت است؛ در اين باره سه نکته قابل ذکر است:
1. عقل فقط راهنما است؛ مولا علي(ع) ميفرمايند: «عقل هدايت بخش و نجات دهنده است...»، (ميزان الحکمه، ج 6، ص 397، ر 13022، مکتب الاعلام الاسلامي، چ اوّل، سال 1362). و نيزميفرمايند: العقل يصلح الروية ؛ عقل رويه و منش را اصلاح ميکند (همان، ص 396، ر 13019).


2. عقل عشق آفرين است؛ امام علي(ع) ميفرمايند: العقل رقي الي اعلي عليين ؛ عقل باعث ترقي انسان به اعلي عليين ميباشد (همان، ر13016). وقتي انسان عقل خود را به کار گيرد، راه را از چاه ميشناسد؛ سلوک سعادت را از سقوط شقاوت باز مييابد؛ خانه جانان را از کاشانه شيطان جدا ميسازد و حتي عشق حقيقي را از عشق مجازي متمايز ميکند. انسان در پرتو عقل، راه اعلي عليين را ميجويد و لذّت تشخيص و ترسيم چنين راهي، کام تشنه را براي وصول به گوارايي آب تحريک ميکند و با تکرار تصور ضرورت پيمودن راه عشق، دل را با خود همراه ميسازد. از اين رو ميگوييم: عقل عشق آفرين است.


3. مرکب وصول و معرفت قلبي عشق است نه عقل؛ عقل چون پليس، فقط راهنماي خوبي است و گرنه هرگز پاي پيمودن راه وصال را ندارد. وقتي با جرقه‏هاي راه بخش عقل، عشق در دل زبانه کشيد؛ دل عاشق گام‏هاي نخستين راه معرفت را بر ميدارد و کم کم به حالاتي بلند ميرسد که از عقل نشاني نميماند.
جناب عشق را در گه بسي بالاتر از عقل است کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد ( حافظ)
در آن حالات بلند، عقل محو ميشود؛ گرچه آن حالات بعد از سال‏ها رياضت، لحظاتي بيش نيست. پس عقل در دو مرحله اوّل، نه تنها زايل کننده عشق نيست؛ بلکه ميتواند راه عشق حقيقي را بنماياند و در مرحله سوم هم در بعضي از حالات بلند عرفاني و عشق حقيقي،اصلاً جايي براي عقل و توجّه به آن نميماند. به لحاظ اين مرتبه بالا، ميتوان گفت: عقل خود حجاب عشق است.
به عبارت ديگر عقل و عشق را اگر به خوبي بشناسيم با هم تقابل ندارند . عقل انسان را تا مرحله اي راهنمايي مي کند و براي سيربالاتر بايد از نردبان عشق بهره گرفت . در عين حال عقل مي تواند مراقبت کند که انسان در مسير عشق به بيراهه نيفتد.
پس مي تواند در کمال انسان با هم مشارکت داشته باشند ، بي آنکه يکي را بگيريم و ديگري را طرد کنيم.


 

 ●+ اين هم يک نوع جوک سياسيدوشنبه 3 تير 1387 - ساعت 12:9 عصر

نويسنده: محمد نيک روان

اين هم يک نوع جوک سياسي


چندي پيش جوکي به زبان انگليسي در دنياي نت زاده شد ! که نکات ارزشمندي را در خصوص سياست هاي رسانه هاي آمريکايي در بر داشت .


ترجمه فارسي جک به شکل زير است :


مردي دارد در پارک مرکزي شهر نيويورک قدم ميزند که ناگهان ميبيند سگي به دختر بچه اي حمله کرده است.


مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود .


سرانجام سگ را مي کشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.


پليسي که صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد:


« تو يک قهرماني »


فردا در روزنامه ها مي نويسند :


" يک نيويورکي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد "


آن مرد ميگويد :


« اما من نيويورکي نيستم »


پس روزنامه هاي صبح مينويسند :


" آمريکايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد "


آن مرد دوباره ميگويد :


« اما من آمريکايي نيستم »



« خوب ، پس تو اهل کجا هستي ؟ »


 


« من ايراني هستم ! »


 


فرداي آنروز روزنامه ها اينگونه مي نويسند : 


 



« يک تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريکايي را کشت !


 

 ●+ به به، چه خانم با شخصيتي، با من ازدواج مي‌کني؟!پنجشنبه 16 خرداد 1387 - ساعت 10:13 صبح

نويسنده: محمد نيک روان

همزمان با ديدار سارکوزي و رايس، جرايد از احتمال ازدواج سارکوزي با يک خواننده ايتاليايي خبر دادند.
سارکوزي: به به، چه خانم با شخصيتي، با من ازدواج مي‌کني؟!
ابومازن: نيکولا حالا که متارکه کردي و اينقدر رفتي تو بغل آمريکا، اين پيردختر از همه بيشتر برازندته.

به به، چه خانم با شخصيتي، با من ازدواج مي‌کني؟!  


 

 ●+ عکس نگير آقا .زشته زشتهپنجشنبه 16 خرداد 1387 - ساعت 10:7 صبح

نويسنده: محمد نيک روان

عکس نگير آقا .زشته زشته


 

 ●+ خبرنگار سمجشنبه 11 خرداد 1387 - ساعت 6:3 صبح

نويسنده: محمد نيک روان

خبرنگار سمج


آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کيلومتر بودن و پرسيدن سوال هاي فضايي به گوش ما هم رسيده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر مي کرد ماها جملگي براي خودمان يک پا عارف و زاهد و باباطاهر عريانيم و دست از جان کشيده ايم. راستش همه ما براي دفاع از ميهن مان دل ازخانواده کنده بوديم اما هيچکدام مان اهل ظاهر سازي و جانماز آب کشيدن نبوديم. مي دانستيم که اين امر براي او که خبر نگار يکي از روزنامه هاي کشور است باورنکردني است.


شنيده بوديم که خيلي ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتي شصتمان خبردار شد که هماي سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بيايد. نشستيم و فکرهايمان رايک کاسه کرديم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتيم. طفلک کلي ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو مي نشستيم و به سوالات او پاسخ مي دهيم.


از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او يعقوب بحثي بود که استاد وراجي و بحث کردن بود.


- برادر هدف شما از آمدن به جبهه چيست؟


- والله شما که غريبه نيستيد، بي خرجي مونده بوديم. سر سپاه زمستوني هم که کار پيدا نميشه. گفتيم کي به کيه، مي رويم جبهه و مي گيم به خاطر خدا و پيغمبر آمديم بجنگيم. شايد هم شکم مان سير شد هم دو زار واسه خانواده برديم!


نفر دوم احمد کاتيوشا بود که با قيافه معصومانه و شرمگين گفت: «عالم و آدم ميدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غير از اين که کف پام صافه و کفيل مادر و يک مشت بچه يتيم هم هستم، دريچه قلبم گشاده، خيلي از دعوا و مرافه مي ترسم! تو محله مان هر وقت بچه هاي محل با هم يکي به دو مي کردند من فشارم پايين مي آمد و غش مي کردم. حالا از شما عاجزانه مي خواهم که حرف هايم را تو روزنامه تان چاپ کنيد. شايد مسئولين دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!» خبر نگار که تند تند مي نوشت متوجه خنده هاي بي صداي بچه ها نشد.


مش علي که سن و سالي داشت گفت: « روم نمي شود بگم، اما حقيقتش اينه که مرا زنم از خونه بيرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمي دارم. اگر نري جبهه يا زود برگردي خودم چادرم را مي بندم دور گردنم و اول يک فصل کتکت مي زنم و بعد ميرم جبهه و آبرو برات نمي گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اينجا سر درآوردم.»


خبرنگار کم کم داشت بو مي برد. چون مثل اول ديگر تند تند نمي نوشت. نوبت من شد.


گفتم: «از شما چه پنهون من مي خواستم زن بگيرم اما هيچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم اين جا تا ان شاءالله تقي به توقي بخورد و من شهيد بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کريمه! نمي گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»


خبرنگار دست از نوشتن برداشت.


بغل دستي ام گفت: «راستش من کمبود شخصيت داشتم. هيچ کس به حرفم نمي خنديد. تو خونه هم آدم حسابم نمي کردند چه رسد به محله. آمدم اينجا شهيد بشم شايد همه تحويلم بگيرند و برام دلتنگي کنند.»


ديگر کسي نتوانست خودش را نگه دارد و خند مثل نارنجک تو چادرمان ترکيد. ترکش اين نارنجک خبرنگار را هم بي نصيب نگذاشت.
 


 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 36


 

   [آرشيو شده ها]

چهارشنبه 30 مرداد 1387

براي تعيين شهر خود روي کادر کليک نماييد.
اعلام اوقات شرعي براساس ساعت
رايانه‌ي شما مي‌باشد.
 

d خانه c

 RSS 
 Atom 

d شناسنامه c

d ايميل c

کل بازديدها:7744
بازديد امروز:12
بازديد ديروز:34


پيوندهاي روزانه

درباره خودم

لوگوي وبلاگ



لوگوي دوستان


آواي آشنا




اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شويد.